الفيض الكاشاني
101
عرفان مثنوى ( فارسى )
با تو ياد هيچكس نبود روا اى خدا اى فضل تو حاجت روا * با تو ياد هيچ كس نبود روا اينقدر ارشاد تو بخشيدهاى * تا بدين بس عيب ما پوشيدهاى قطرهاى دانش كه بخشيدى ز پيش * متّصل گردان به درياهاى خويش قطرهء علم است اندر جان من * وارهانش از هوا و خاك تن پيش از آن كين خاكها خسفش « 1 » كنند * پيش از آن كين بادها نسفش « 2 » كنند گرچه چون نسفش كند تو قادرى * كش از ايشان واستانى و اخرى قطرهاى كه در هوا شد يا كه ريخت * از خزينهء قدرت تو كى گريخت گر درآيد در عدم يا صد عدم * چون بخوانيش او كند از سر قدم صد هزاران ضد را ضد مىكشد * بازشان حكم تو بيرون مىكشد از عدمها سوى هستى هر زمان * هست يا رب كاروان در كاروان خاصه هر شب جمله افكار و عقول * نيست گردد غرق در بحر افول باز وقت صبح آن اللّهيان * برزنند از بحر سر ، چون ماهيان در خزان از صد هزاران شاخ و برگ * از هزيمت رفته در درياى مرگ باغ پوشيده سيه چون نوحهگر * در زمستان نوحه كرده بر خضر باز فرمان آيد از سالار ده * مر عدم را كآنچه خوردى بازده من گنهكار توام رحمى بكن من گنهكار توام رحمى بكن * برمكن يكبارگيم از بيخ و بن كافر پير ار پشيمان مىشود * چونكه عذر آرد مسلمان مىشود حضرتت پررحمت است و پركرم * عاشق او هم وجود و هم عدم
--> ( 1 ) - خسف : به زمين فروشدن . ( 2 ) - درهم كوبيدن .